آمدم ولی با حالی خراب

دلم برای وبلاگم تنگ شده بود.مخصوصا اینکه مدتها اینجا ننوشتم و وقتی اینجا هستم یک حس نوستالوژیک دارم.

حالم مدتی است که بده.از وقتی که فهیمدم احسان که قرار بود باهاش ازدواج کنم و سه سال با هم بودیم ولی به خاطر یکسری دخالت های بی مورد مامانش و یکسری مسائل دیگه نشد که به هم برسیم، قراره با یک دختر متولد 61 که رزیدنت چشم دانشگاه تهرانه عروسی کنه حالم بدتر شده.یه جورایی حسودیم می شه و یه جورایی هم یاد روزهایی هستم که با احسان بودم.نمی دونم چرا این احساسات رو دارم.هرچی دارم به خودم می گم که بابا قسمت نبود.حتما خدا خواسته.خدا برای من آینده بهتری می خواد ولی بازم نمی تونم.

یک هفته است که درگیرم و این مساله از ذهنم خارج نمی شه.دلم می خواد احسان رو ببینم ولی با خودم کلنجار می رم که نه برای چی باید این کار رو بکنم.اون دیگه زندگیش جدا شده و من نباید در زندگی اش دخالت کنم تا مبادا زندگی اش بهم بخوره.

روزهای بدی رو می گذرونم.9 فروردین نامزدی اشه.حس خوبی ندارم.نمی دونم چی کار باید بکنم و کلی اعصابم داغونه.عصبانی ام که چرا بهم زنگ زد و این قضیه رو گفت.

 

/ 1 نظر / 13 بازدید
رضوان

سلام مرجان. معلومه که یادمه :) ... الانمو نبین که سال به سال رنگ اینترنتو نمی بینم! قبل تر ها با وبلاگم و وبلاگ دوستام زندگی می کردم! .... خودت با خودت راست می گی. قسمت نبوده. ... به نظر من بهش زنگ نزن. ولش کن زندگیشو بکنه... مطمٍن باش حدا خودش میدونه داره چیکار میکنه! :)