|
مرمرنامه |
|
دوشنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٩ سال نو مبارک
از اینکه اینجا می نویسم احساس خیلی خوبی دارم. یه جور احساس تعلق.مثل کسی هستم که چندین سال از خانه اش دور بوده و حالا دوباره برگشته. اوضاع روحی ام همچنان بده.دیروز رفتم پیش مریم و کلی باهاش درد و دل کردم. نمی تونم عکس نامزدی احسان و مونا رو از حافظه ام پاک کنم. همیشه فکر می کردم من اینقدر قوی هستم که می تونم یک زندگی رو شروع کنم و اگر خوشم نیومد طلاق بگیرم ولی حالا به این باور رسیدم که اگر بخوام با کسی ازدواج کنم باید کسی باشه که هیچ وقت نخوام ازش جدا شم.من ٣ سال با این پسر دوست بودم حالا قطع شده و این همه تو روحیه من اثر گذاشته. خیلی نامرده.اون کسی بود که می گفت من بعد از تو هیچ وقت عروسی نمی کنم ولی فقط یک ماه بعد ازجدایی رفت خواستگاری این دختره. از دستش عصبانی ام.ولی این قاعده زندگیه امیدوارم سال جدید سال خوبی برای همه و برای من باشه شنبه ٢٢ اسفند ،۱۳۸۸ آمدم ولی با حالی خراب
دلم برای وبلاگم تنگ شده بود.مخصوصا اینکه مدتها اینجا ننوشتم و وقتی اینجا هستم یک حس نوستالوژیک دارم. حالم مدتی است که بده.از وقتی که فهیمدم احسان که قرار بود باهاش ازدواج کنم و سه سال با هم بودیم ولی به خاطر یکسری دخالت های بی مورد مامانش و یکسری مسائل دیگه نشد که به هم برسیم، قراره با یک دختر متولد 61 که رزیدنت چشم دانشگاه تهرانه عروسی کنه حالم بدتر شده.یه جورایی حسودیم می شه و یه جورایی هم یاد روزهایی هستم که با احسان بودم.نمی دونم چرا این احساسات رو دارم.هرچی دارم به خودم می گم که بابا قسمت نبود.حتما خدا خواسته.خدا برای من آینده بهتری می خواد ولی بازم نمی تونم. یک هفته است که درگیرم و این مساله از ذهنم خارج نمی شه.دلم می خواد احسان رو ببینم ولی با خودم کلنجار می رم که نه برای چی باید این کار رو بکنم.اون دیگه زندگیش جدا شده و من نباید در زندگی اش دخالت کنم تا مبادا زندگی اش بهم بخوره. روزهای بدی رو می گذرونم.9 فروردین نامزدی اشه.حس خوبی ندارم.نمی دونم چی کار باید بکنم و کلی اعصابم داغونه.عصبانی ام که چرا بهم زنگ زد و این قضیه رو گفت.
جمعه ۱٥ مهر ،۱۳۸٤ خداحافظ مرمرنامه!
هر آمدني را پاياني است و هر سلامي به معناي آمادگي براي يك خداحافظي است. خيلي برايم سخته كه از اينجا برم. وبلاگي كه سوم دي 1380 راه اندازي شد و خيلي از دغدغه هاي زندگي ام را در خود دارد و من بهش خو گرفته بودم. چند وقته كه بايد خداحافظي كنم يعني به طور دقيق از 24 شهريور كه رفتم خونه جديد. البته قبلاً هم گفته بودم كه به زودي از اينجا مي رم. خونه اي كه رفته ام جديدتر و مجهز تر از « مرمرنامه » است و با نام خودم اجاره اش كردم. ديگه بايد برم اما خواهش مي كنم منو تنها نذارين و بياين ديدنم. دوباره مي نويسم و اين را مطمئن باشيد اين بار با ذهني باز و دلي عاشق.
جمعه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٤ روز ...
فقط مي خواستم تجربه كنم. تجربه خوبي نبود. ديگه اين اجازه رو به هيچ كس نمي دم كه ناشناخته به حريم خانه بيايد. خواستگاری چه مراسم مزخرفيه. اصلاْ خوشم نيومد.
دوشنبه ٧ شهریور ،۱۳۸٤ تقلب
امروز رفتم دانشگاه تا هم يه سري بزنم و هم نمره هام رو ببينم. مي دونين چي شد ؟ آبروم رفت. خدا آبروي هيچ مؤمني رو نبره . آمين ! آخرين امتحانمون "جامعه شناسي تبليغات" بود. امتحان آسوني بود اما من تقلب نوشته بودم.سئوال اول رو نوشتم كه مراقبه ديد و به طرز فجيعي از من گرفت. دختره عقده اي بي ريخت. من اصلاً به روي خودم نياوردم تا امروز كه نمره من و دو تا ديگر استاد نداده. اونم چه استادي ،معاون دانشكده... رفتم پيش استادمون . گفت از تو انتظار نداشتم. امتحان به اين آسوني. من هم خنده ام گرفته بود هم خجالت مي كشيدم.خلاصه صفر بهمون نداده. قراره تو مهر يه جلسه بذاره. احتمالاً تعهد مي گيره و با 10 قبولمون مي كنه. ياد كلاس اول دبستانم افتادم. خانم فرتاش خدا بيامرز.يادش به خير. امتحان ديكته داشتيم و خانم معلم ما هيچ وقت مثل كتاب امتحان نمي گرفت. اون گفت "مرز" ولي من نوشتم "مرظ" بعد كه خانم فرتاش داشت صحيح مي كرد و من ديدم اشتباه نوشتم جلوي چشم معلم دفترم رو بيرون آوردم و درستش كردم و اونم نامردي نكرد و يه صفر كله گنده بهم داد. من كه همش 20 مي گرفتم گريه كردم مامانم اومد و 19 شدم. از اون اول عشق نمره 20 گرفتن منو كشته بود. اون هم بدون زحمت. جل الخالق !
دوشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٤ می دونی بيشتر از يک ماهه که ننوشتم. به زودی وب سايتم طراحی می شه و می رم اونجا. راستی آخرين پست من دوشنبه ۱۳ تير بوده و امروز دوشنبه ۳۱ تير . جالبه نه ؟
دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٤ ديشب رفتم بالا پشت بوم تو پشه بند خوابيدم. خيلي كيف داد.
چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤ جام جهانی ۲۰۰۶ می بوسمت
اين هم از جام جهاني 2006. با گل محمد نصرتي يك بر صفر بر بحرين (كه زماني مال خودمان بود) پيروز شديم. اين جوانهاي شادي نديده كه حتي شادي كردن هم بلد نيستن ،ريختن تو خيابون. فقط سر و صدا توليد مي كنن. انرژي رو نمي دونن چه جوري خالي كنن. در حقيقت اصلا بلد نيستن شادي كنن. عده اي از اونها هم كه بيمار هستن ترقه و مواد محترقه رو روشن مي كنن و پرت مي كنن حالا تو سر كدوم بدبختي بخوره خدا عالمه. بعضي ها كه داشتن مي رقصيدن پليس گاز اشك آور زد. خدا رحم كنه امشب چه كساني به بيمارستانها برده مي شن.
چهارشنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٤ شکستن ارزشها
وقتی در موقعيتی قرار می گيری که از يک طرف با يک کار از پيش تعيين نشده روبرو می شی و از طرف ديگر با ارزشها و هنجارهايی که برای تو خط قرمزهايت رو می ساختند چی کار می کنی ؟ هضمش برام سخته. کاشکی اين انتخابات زودتر تموم شه و راحت شيم. ديشب برام شب سختی بود . کلی کار داشتم که بايد انجام می دادم. پنجشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٤ هنگيدن در شاملو
بالاخره بعد از مدتها تونستم يه سری به وبلاگ تك و تنهام برسم. خيلی سرم شلوغه. شايد هم خودم رو دارم الكی درگير می كنم. بعضی موقعها يه چيزايی می گم كه به طرز احمقانه ای احمقانه است.نمی دونم شايد به خاطر اينه كه مخم هنگ كرده. شعرهای شاملو هم زيباست.شاملو ها قوم جالبی هستن. دوستشون دارم. می خوام دات كام بشم. ولی ظريفی می گفت كه تو كه سال به سال می نويسی چطوری می خوای دات كام شي؟ حرف اين ظريف منو به فكر واداشت. خسته ام.
[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ] |
خانه آرشيو پست الكترونيك پرشينبلاگ دل مشغوليات من خواندني نيستند مجله هاي خواندني باران كمپين-زنان و مردان عليه خشونت تا 8مارس دوستان هميشگي پناه ف ل ش آريو DOVE رضوان مازيار كوتاه و بلند سینما چیه داني كوچولو خانه ما پيمان علي چي شد؟ همشهري كاوه لوگو و قالب مجاني مهدي نورعليشاهي وبلاگها و سايتهاي خوب هنرهاي روز دنيا |
